ورزش و فرهنگ قسمت سوم
1- توان رزمي طالوت «اِنَّ اَ اصطَفيهُ عَلَيكُم وَ زَادَهُ بَسطَةً فِي العِلمِ وَ الجِسمِ»(17) خداوند او را بر شما برگزيده و علم و (قدرت) جسم او را وسعت بخشيده است. از جمله مواردي كه
نيرومندي جسماني بعنوان يك مزيت و امتياز و ارزش در قرآن مطرح شده،
داستان طالوت و قوم بنياسرائيل است. قوم يهود كه در زير سلطة
فرعونيان، ضعيف و ناتوان شده بودند، بر اثر رهبريهاي حكيمانه حضرت
موسي نجات يافته و به قدرت و عظمت رسيدند، ولي پس از مدتي دچار
غرور شده و دست به قانون شكني زدند. و سرانجام از قوم جالوت كه در
كنار درياي روم، بين فلسطين و مصر، ميزيستند شكست خورده و 440 نفر
از شاهزادگانشان به اسارت جالوتيان در آمدند. اين وضع چندين سال
ادامه داشت تا آنكه خداوند پيامبري را به نام اشموئيل(18) براي
نجات و ارشاد آنها مبعوث كرد. بنياسرائيل گرد او جمع شدند و از او
خواستند اميري براي آنان انتخاب كند تا همگي تحت فرمان او با دشمن
نبرد كنند و عزت و اقتدار از دست رفته خويش را باز يابند. گروهي كه اين
درخواست را مطرح كردند طبقه اشراف و به اصطلاح قرآن «ملأ» بودند. در
ضمن بايد دانست در زمان بنياسرائيل نبوت در يك خاندان و پادشاهي و
اميري نيز در خاندان ديگر بود. نبوت در بين فرزندان لاوي (پسرحضرت يعقوب) و پادشاهي در بين فرزندان (يهود) حضرت يوسف بود. اشموئيل خواسته قوم خود را به پيشگاه خداوند عرضه داشت. به او وحي شد كه طالوت را به پادشاهي ايشان برگزيدم. «و قالَ لَهُم نَبيُّهُم اِنَّ ا قَد بَعَثَ لَكُم طَالُوتَ مَلِكاً»(19) و پيامبرشان به آنها گفت: خداوند طالوت را براي زمامداري شما مبعوث كرده است. چون طالوت مردي كشاورز بوده و توانايي مالي چندان نداشت، اشراف با انتخاب طالوت مخالفت كردند. «قالوُا اَني يَكُونُ لَهُ المُلكُ عَلَينا و نَحنُ اَحَقُّ بِالمُلكِ مِنهُ ولَم يُؤتَ سَعَةً مِنَ المالِ»(20) گفتند: چگونه او بر ما حكومت داشته باشد با اينكه از او شايستهتريم؟ و او ثروت زيادي ندارد. او نه ثروت و قدرت مالي دارد و نه
موقعيت اجتماعي و خانوادگي، و از خاندان نبوت و پيامبري نبوده و از
خاندان پادشاهي نيز نميباشد. اشموئيل در پاسخ معترضين فرمود: «اِنَّ اَ اصطَفيهُ عَلَيكُم وَ زادَهُ بَسطَةً في العِلمِ و الجِسمِ»(21) خداوند او را بر شما برگزيد و علم و قدرت جسمي او را وسعت بخشيده است. چنانكه ملاحظه
ميشود، اشموئيل پيامبر، دو خصلت گسترش علمي و توانايي جسمي را بر دو
خصوصيت ديگر، يعني قدرت مالي و افتخارات نژادي و نسبي ترجيح
ميدهد و دارنده اين دو مقام علم و قدرت توانمندي در جسم را
شايستهتر ميداند. در اينجا قدرت بدني به صراحت بعنوان يك مزيت و
فضيلت و امتياز در كنار علم مطرح شده است. پس قرآن اصل توانايي و
قدرت جسمي را امتياز و فضيلت ميشمارد و مقدمه توانايي جسم و
قدرتبدني را كه ورزش ميباشد از باب مقدمه داراي فضيلت و امتياز
ميداند. 2- توان رزمي حضرت داوود7 «فَهزَمُوهُم بِاِذنِ اِ وَ قَتَلَ داوُودُ جالوُتَ وَ اتيهُ اُ المُلكَ والحِكمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِما يَشأُ»(22) سپس آنان به فرمان
خدا، سپاه دشمن را به هزيمت و شكست واداشتند و داوود (جوان كم سن و
سال، ولي نيرومند و شجاع كه در لشكر طالوت بود) جالوت را كشت و
خداوند حكومت و دانش را به او بخشيد و از آنچه ميخواست به او تعليم
داد. زماني كه طالوت
براي مبارزه با جالوت به سوي او حركت ميكند جنگجويان فراواني از
بنياسرائيل وي را همراهي كردند، ولي در نهايت با تعداد نيروي اندك
در مقابل سپاه عظيم و لشكريان فراوان جالوت صفآرايي كردند. خداوند
به اشموئيل پيامبر وحي فرستاد كه قاتل جالوت شخصي است كه زره
حضرت موسي7 به تن او اندازه باشد و او مردي است از فرزندان لاوي
ابن يعقوب و نامش داوود بن ايش است. ايش، مرد چوپاني بود كه ده پسر
داشت و داوود كوچكترين آنها بود. طالوت به هنگام
جمعآوري سپاه به دنبال ايش ميفرستد كه خود و فرزندانت در لشگر من
حضور يابيد. آنگاه زره حضرت موسي7 را به تن يك، يك فرزندان ايش
ميكند، ولي براي هر كدام يا كوتاه است و يا بلند. ميپرسد: آيا پسر
ديگري نيز داري؟ ميگويد: آري كوچكترين پسرم را با خود نياوردم، تا از
گوسفندان نگهداري كند. طالوت به دنبال داوود ميفرستد. وقتي زره را
به وي ميپوشانند آن را درست به اندازه وي مييابد. داوود شخصي قوي هيكل،
نيرومند و شجاع بود(23). طالوت براي اينكه به توان رزمي و قدرت
بدني داوود پي ببرد، از او ميپرسد: تاكنون قدرت و نيروي خود را
آزمايش كردهاي؟ وي پاسخ ميدهد: آري،
هرگاه شيري به گله من حمله نموده و گوسفندي را به دهان ميگيرد،
من خود را به آن شير رسانده و با قدرت، دهانش را باز نموده و گوسفند
را از آن خارج ميكنم!(24) جالوت كه داراي
عظمت و ابهت ويژهاي بود، در پيشاپيش لشگر خودش بر فيلي سوار بوده و
تاجي بر سرگذاشت، ياقوتي نيز بر پيشاني وي ميدرخشيد. داوود به
اقتضاي شغل چوپاني، فلاخوني در اختيار داشت كه سنگ در آن نهاده و
به طرف حيوانات درندهاي كه قصد دريدن گوسفندان را داشتند، پرتاب
ميكرد. سنگي در فلاخن نهاده
و آن را به طرف سربازاني كه در سمت راست جالوت بودند پرتاب
نموده و آنان را متفرق ميكند. سربازان سمت چپ وي را به همين
ترتيب دور ميسازد. آنگاه آخرين سنگي را كه همراه آورده بود در
فلاخن نهاده و آن را به سوي جالوت پرتاب ميكند. سنگ به ياقوتي
كه روي پيشاني جالوت بود اصابت نموده و آن را خرد كرده و به مغزش
اصابت ميكند! ناگاه پيكر بيجان جالوت بر روي زمين قرار
ميگيرد.(25) خداوند بدين صورت
رهروان راه حق را پيروز گردانيد و به داوود كه خدمت بزرگي كرده بود
و شايستگي خود را نشان داد حكومت و دانش بخشيد. «فَهَزَمُوهُمَ بِاذنِ اِ وَ قَتَل داوُودُ جالُوتَ و اتيهُ اُ المُلكَ و الحِكمَةَ و عَلَّمَهُ مِما يشأُ»(26) طالوت نيز با ديدن لياقت و شايستگي و شجاعت داوود، دختر خويش را به عقد ازدواج وي درآورد.(27) نكته قابل توجه
اينكه، دليل حكومت و دانش بخشيدن به حضرت داوود را قدرت بدني و
شجاعت او ميداند؛ گرچه شجاعت تنها كافي براي حكومت نيست. بايد در
كنار قدرت و شجاعت، علم و تعهد و تقوا باشد، ولي آيه مباركه صراحت
دارد بعد از قتل جالوت و شجاعت داوود حكومت و علم به او بخشيده شد.
پس اصل توان رزمي و شجاعت كه جز با ورزش حاصل نميشود بعنوان يك
اصل در قرآن پذيرفته شده است. 3- مسابقه برادران يوسف7 «يا اَبَانا اِنا ذَهَبنا نَستَبِقُ و تَركنا يوسُفَ عِندَ مَتَاعِنا فَاَكَلَهُ الذٍّئبُ»(28) اي پدر! ما رفتيم و مشغول مسابقه شديم و يوسف را نزد اثاث خود گذارديم و گرگ او را خورد. در قصه حضرت يوسف7 و
برادرانش در قرآن آمده و خداوند آنان را نشانههاي هدايت براي
سؤالكنندگان و مطالعهكنندگان آن معرفي ميكند. «لَقَد كانَ في
يُوسُفَ وَ اِخوَتِهِ آياتٌ لِلسائلينَ»(29) نكات آموزنده فراواني
به چشم ميخورد، خصوصاً مسأله لزوم ورزش، بازي و تحرك براي كودكان
و جوانان. حضرت يعقوب7 دوازده پسر داشت كه دو نفر از آنها (يوسف و بنيامين) از يك مادر بودند كه راحيل نام داشت.(30) يعقوب به جهاتي
نسبت به اين دو فرزند محبت بيشتري ابراز مينموده و همين مسأله
باعث برانگيخته شدن حس حسادت در ساير برادران شد. آنان به يكديگر
گفتند: با اينكه ما ده برادر گروهي نيرومند و تواناييم، ولي باز هم
پدرمان به يوسف و برادرش بنيامين علاقه بيشتري دارد. «اِذ قالُوا لَيُوسُفَ وَ اَخُوهُ اَحَبُّ اِلي اَبينا و نَحنُ عُصبَةٌ»(31) از آنجا كه اين
علاقه نسبت به يوسف خيلي شديدتر بود برادران ناتني تصميم گرفتند
يوسف را بكشند و يا اينكه از پدر دور سازند. براي اجراي اين نقشه،
نزد پدر آمده و با قيافههاي حق به جانب و زباني نرم و همراه بايك
نوع انتقاد ترحمبرانگيز گفتند: پدرجان! چرا تو هرگز يوسف را از خود دور
نميكني و به ما نميسپاري؟ چرا ما را نسبت به برادرمان امين
نميداني، در حالي كه ما بطور قطع خيرخواه او هستيم؟! آنگاه ادامه
ميدهند: «اَرسِلهُ مَعَنا غَداً يَرتَع وَ يَلعَب وَ اِنا لَهُ لَحافِظُونَ»(32) او را فردا با ما (به خارج شهر) بفرست تا در چمن و مراتع بگردد و بازي كند و البته ما (از هر خطري) حافظ و نگهبان اوييم. پدر از اينكه مبادا يوسف در اثر
غفلت آنان طعمه گرگ شود، چون در بيابان و مراتع گرگ فراوان است،
ابراز نگراني ميكند و پسران در پاسخ ميگويند: «لَئِن اَكَلَهُ الذِئبُ و نَحنُ عُصبةٌ اِنا اِذاً لَخاسِروُنَ»(33) اگر گرگ او را بخورد، با اينكه ما گروه نيرومندي هستيم، پس ما از زيانكاران خواهيم بود (و هرگز چنين چيزي ممكن نيست). خلاصه، پدر را قانع
ساخته و يوسف را با خود به صحرا برده و در مخفيگاه چاه قرار ميدهند،
تا كاروانيان رهگذر او را به دياري دوردست برده و از حضرت يعقوب
دور گردانند. اكنون از دست يوسف
راحت شدهاند، ميبايد عذري موجه و قابل قبول براي پدر بياورند كه
چرا يوسف را با خود برنگرداندند. نقشهاي كشيدند و آن اين بود كه با
صحنهسازي به پدر وانمود ميكنيم كه يوسف را گرگ دريده است، زيرا
هم پدر اين احتمال را داده و هم در اين روزگار در بيابان گرگ
خيليها را دريده است. لذا پيراهن يوسف را به خوني دروغين آغشتند و
شب هنگام با چشمي گريان به سوي پدر بازگشتند. «وَ جاؤُ اَباهُم عِشأً يَبكُونَ»(34) و براي اينكه دليل قانع كنندهاي براي غفلت خود از يوسف ارايه دهند، گفتند: «يا اَبانا اِنا ذَهَبنا نَستَبِقُ و تَرَكنا يُوسُفَ عِندَ مَتاعِنا فَاَكَلَهُ الذٍّئبُ»(35) اي پدر! ما رفتيم و مشغول مسابقه شديم و يوسف را نزد اثاث خود گذارديم و گرگ او را خورد! و براي اينكه اين دروغ را به پدر
بباورانند، پيراهن يوسف را به خون آلوده كردند و بعنوان سند و مدرك
به پدر ارايه نمودند. «وَ جاؤُ عَلي قَميصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ»(36) نكاتي كه از اين داستان به دست ميآيد: 1- نيرومندي و ورزشكار
بودن، يك مزيت و فضيلت است؛ به همين دليل برادران يوسف در دو جا
مطرح كردند ما گروهي نيرومند و ورزشكاريم. «نَحنُ عُصبَهٌ»(37) داشتن
نيرو و توان رزمي و جسمي را مشخصه يك محافظ و پاسدار ميدانند. 2- بازي كردن و تحرك
را كه خود نوعي ورزش است براي كودكان لازم و ضروري ميداند. به
همين دليل برادران يوسف به بهانه بازي كردن، يوسف را از پدرش -
كه خود يك پيامبر الهي و معصوم و داراي بينش كافي است - جدا
ميكنند و پيامبر اين بازي را براي كودك لازم ميداند و اعتراضي
نميكند. 3- بازي و تحرك و ورزش بهتر است در هواي آزاد و محيط باز باشد تا در هواي بسته. 4- در حالي كه
برادران يوسف بزرگترين و نابخشودهترين گناهان را مرتكب شده و به
قول خودشان برادرشان را از روي غفلت به كشتن دادهاند، بهترين و
پيامبر پسنديدهترين عذري كه ارايه ميكنند، اشتغال به ورزش و
مسابقه ورزشي است. لذا ميگويند: «يا اَبانا اِنا ذَهَبنا نَستَبِقُ و تَرَكنا يُوسُفَ عِندَ مَتاعِنا فَاَكَلَهُ الذٍّئبُ» و حضرت يعقوب، پيامبر عظيمالشأن، به
آنان خرده نميگيرد كه چرا به ورزش و مسابقه ورزشي پرداختند، والا
بيان ميكرد و همين كار دليل بر فضيلت ورزش و مسابقه ورزشي است. 4- نيرومندي و جواني حضرت موسي7 «يا اَبَتِ استَأجِرهُ اِنَّ خَيرَ مَنِ استَأجَرتَ القَوِيُّ الاَمينُ»(38) همانا بهترين كسي كه ميتواني استخدام كني، آن كسي است كه قوي و امين باشد. درباره حضرت موسي7 قرآن كريم چنين ميفرمايد: «وَ لَما بَلَغَ اَشُدَّهُ وَاستَوي اتَيناهُ حُكماً وَ عِلماً وَ كَذلِكَ نَجزِي المُحسِنينَ»(39) هنگامي كه موسي
نيرومند و كامل شد، حكمت و دانش به او داديم، و اينگونه نيكوكاران
را جزا ميدهيم. «اشد» از ماده شدت، به معناي نيرومند شدن است و
«استوي» از ماده اِستوا، به معناي كمال خلقت و اعتدال آن است.(40) بر اساس آيه شريفه،
ظاهراً يك نحو ارتباط بين سلامتي و نيرومندي جسماني و يادگرفتن
حكمت و دانش وجود دارد، همانطور كه فرمودهاند: عقل سالم در بدن
سالم است. در مجموع يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر، هيچيك از آنان
ضعيف و يا ناقصالخلقه نبودهاند. و در مورد جانشينان دوازدهگانه
پيامبر عظيم الشأن اسلام و امامان ما نيز به همين نحو است. به همين
جهت در آيه مذكور فرمود: هنگامي كه موسي نيرومند و كامل شد، حكمت و
دانش به او داديم. در اصل داستان موسي7
داريم كه وقتي موسي از قصر فرعون خارج شد و وارد شهر ميشود متوجه
شد يكي از پيروان او با يكي از مأمورين فرعون كه ميخواست از او
بيگاري بكشد درگير شده و توان كافي براي دفاع از خويشتن را ندارد. هنگامي كه چشم شخص باايمان به حضرت موسي افتاد او را شناخت و از او ياري طلبيد. «وَ دَخَلَ
المَدينَهَ علي حينِ غَفلَةٍ مِن اَهلِها فَوَجَدَ فيها رَجُلَينِ
يَقتَتِلانِ هذا مِن شِيعَتِهِ وَ هذا مِن عَدُوهِ فَاستَغثَهُ
الَّذي مِن شِيعَتِهِ عَلَي الَّذي مِن عَدُوهِ»(41) موسي در موقعي كه
اهل شهر در غفلت بودند وارد شهر شده، ناگهان دو مرد را ديد كه به جنگ
و نزاع مشغولند. يكي از پيروان او بود و ديگري از دشمنانش. آن يكي
كه از پيروان او بوده از وي در برابر دشمنش تقاضاي كمك كرد. موسي كه داراي
روحيه دفاع از مظلوم در مقابل ظالم بود، بلافاصله به كمك مظلوم
شتافته، با ظالم درگير ميشود. او تنها با زدن يك مشت به سينه دشمن
او را از پاي درميآورد. حضرت موسي توان
رزمي و قدرت خدا را در دفاع از مظلوم به كار ميگيرد. همانطور كه
حضرت امير به فرزندان خويش وصيت فرمودند: «كُونا لِلظالِمِ خَصماً و لِلمَظلوُمِ عَونًا»(42) همواره دشمن ظالم و ياور مظلوم باشيد. آنگاه حضرت موسي به خاطر قتل ناخواسته به درگاه خدا استغفار ميكند و پس از اين ماجرا مجبور ميشود از شهر بگريزد. حضرت موسي بايد به
سرعت از شهر خارج شود. پياده راه ميافتد. آنقدر پيادهروي ميكند
كه كفشهايش پاره ميشود. با پاي برهنه و شكم گرسنه به راه ادامه
ميدهد و اين راهپيمايي، هشت روز طول ميكشد. وي براي رفع گرسنگي
از گياهان بيابان و برگ درختان استفاده ميكند.(43) كمكم شهر مدين
نمايان ميشود و آرامش بر قلب او مينشيند. وقتي نزديك شهر مدين شد
گروهي از چوپانان را ميبيند كه براي سيراب كردن چهار پايان خود، بر
سر چاهي اجتماع كردهاند و پايينتر از آنها دو زن را ميبيند كه
كناري ايستاده و از گوسفندان خود مراقبت ميكنند، اما به چاه نزديك
نميشوند. وضع اين دختران كه بسيار متين و باعفت نيز به نظر ميرسند
و در گوشهاي ايستادهاند و به آنها فرصت استفاده از آب داده
نميشود، توجه موسي را به خود جلب ميكند. به سوي دختران رفته و
ميپرسد: كار شما چيست؟ چرا پيش نميرويد و گوسفندان خود را سيراب
نميكنيد؟ ميگويند: دلو سنگين است، ما نميتوانيم آب بالا بكشيم. ما
منتظريم چوپانان بروند اگر آب باقي ماند از باقيمانده آنان براي
سيراب كردن گوسفندان خود استفاده كنيم. موسي پيش رفته و
چوپانان را از سر چاه كنار زده، روي چاه سنگ بزرگي براي محافظت از
چاه وجود داشت كه چندين نفر بايد آن را برميداشتند.(44) چوپانان
مطمئن بودند موسي به تنهايي نميتواند از چاه آب بكشد. به كناري
رفته و ميگويند: بفرما، اگر ميتواني آب بكش. موسي7 با اينكه به
شدت خسته و گرسنه بود، پيش رفته و با قدرت كم نظير خويش سنگ را
به سويي پرتاب مينمايد و سپس به تنهايي با همان سطل بزرگ براي
گوسفندان دو دختر جوان (كه دختران حضرت شعيب پيامبر بودند) آب
كشيده و گوسفندان آنها را سيراب مينمايد. آنگاه از شدت خستگي و
گرسنگي در زير سايه درختي به استراحت پرداخته و از خداوند طلب خير
ميكند.(45) علامه طباطبايي (ره) ميفرمايد: اكثر مفسران، اين
گفته موسي را كه در دعاي خود عرض كرد (پروردگارا! هر خير و نيكي بر
من فرستي، من به آن نيازمندم)، چنين تفسير كردهاند كه موسي ازخدا
مقداري غذا خواست تا از گرسنگي نجات يابد. بنابراين بهتر است مراد
موسي را كه از خدا طلب كرده، قدرت و قوت بدني بدانيم؛ همان قدرتي
كه به كمك مظلوم آمد و گوسفندان را سيراب كرد. پس اظهار فقر به غذا
در حقيقت فقر به قدرت بدني است كه غذا مقدمه پرورش بدن است.(46) در اين هنگام، ناگهان
يكي از آن دو دختر - در حالي كه با نهايت حيا گام برميداشت - به
سراغ او آمد و گفت: پدرم از تو دعوت ميكند تا مزد سيراب كردن
گوسفندان را به تو بپردازد.(47) دختر پيشاپيش حركت
ميكند و موسي از پي او روان ميشود. در بين راه باد ميوزيد و
لباسهاي دختر اين سو و آن سو ميرفت. موسي كه خدا را در نظر دارد به
دختر ميگويد: من جلو ميروم تو از پشت سر حركت كن و راه را نشانم
بده. وقتي به خدمت شعيب پيامبر ميرسند موسي داستان خود را براي او
تعريف ميكند. آنگاه يكي از آن دو دختر به پدر پيشنهاد ميكند كه
موسي را استخدام نمايد و در ادامه دليل اين پيشنهاد و انتخاب را
چنين بيان ميكند: «اِنَّ خَيرَ مَنِ استَاجَرتَ القَوِيُّ الاَمينُ»(48) همانا بهترين كسي كه ميتواني استخدام كني، آن كسي است كه قوي و امين باشد. در آيه مباركه، باز
قوي بودن بعنوان يك امتياز و اصل مطرح است؛ البته اگر قوي بودن
همراه امين بودن باشد و حضرت شعيب پيشنهاد را ميپذيرد و موسي را
استخدام ميكند و يكي از دختران خودش به نام صفورا را به ازدواج
وي در ميآورد. نكته مهم اين است
كه انسان قوي و نيرومند بهتر ميتواند امانت را حفظ كند. لذا امين
بودن و قوي بودن داراي ارتباط نزديك با هم هستند. از اين رو قرآن
كريم دو كلمه قوي و امين را در كنار يكديگر به كار برده است. 5- تقويت قدرت دفاعي «وَ اَعِدُّوا لَهُم مَا استَطَعتُم مِن قُوَّةٍ»(49) در برابر دشمنان آنچه توانايي داريد از نيرو آماده سازيد. البته هر چه
ميتوانيد به اندازه استعداد خود، قدرت خود را زياد كنيد. اين قدرت
اعم از توانايي و قدرت اقتصادي، سياسي، فرهنگي، نظامي و... تا در برابر
دشمن پيروز شويد. گرچه «قوه» معناي عام و وسيع دارد، حتي در برخي
از روايات ميخوانيم «مِنهُ الخضابُ السَّواد».(50) يعني يكي از
مصاديق قوه در آيه، موهاي سفيد را رنگ كردن و سياه كردن است تا
پيرمرد، جوان نشان داده شود در مقابل دشمن. پس در آيه فوق نيز اصل
قوه و قدرت يك امتياز بزرگ و مورد تكريم قرار گرفته است. قدرت بدني
كه يكي از مصاديق ميباشد جز با ورزش به دست نميآيد. 6- جانشينان توانمند قوم نوح7 «وَ زادكُم فِي الخَلقِ بَصطَةً»(51) و به جسم فزوني داد. زماني كه بعد از
طوفان حضرت نوح، قوم ديگر جانشين آنان شدند مردان قوي هيكل و
نيرومند بودند كه حضرت هود پيامبر ميخواهد يكي از نعمتهاي خدا را بر
قوم خود بشمارد، آيه فوق را تلاوت ميكند كه خداوند به جسم شما
فزوني داده است. و در تاريخ نيز ميخوانيم: آنها مردمي درشت استخوان،
قويپيكر و نيرومند بودند. در جاي ديگر، قرآن از قول آن مردان
ميفرمايد: «مَن اَشَدُّ مِنا قُوَّةً»(52) چه كسي از ما نيرومندتر است؟ پس، اصل قوه و قدرت و نيرومندي مورد ستايش قرار گرفته است. نتيجه: قدرت لايزال الهي، منشأ همه قدرتها در پايان استدلال به
آيات بايد توجه داشته باشيم كه خداوند بزرگ در آيات زياد و متعدد
خود را قوي مينامد؛ گرچه قوي بودن خداوند به معناي قوت جسمي
نميباشد. او مسلط بر همه چيز ميباشد، ولي اصل قدرت و قوت را يك
امتياز ميشمارد و خود را بدان نسبت ميدهد. ما در اينجا به برخي از
آيات اشاره ميكنيم: 1- عَلَّمهُ شَديدُ القُوي ذُو مِرَّةٍ فَاستَوي(53) خدا آن كسي را كه قدرت عظيمي دارد
(پيامبر را) تعليم داده است، همان كس كه توانايي فوقالعاده و سلطه
بر همه چيز دارد. 2- اَنَّ القُوَّةَ ِ جَميعاً(54) تمامي قدرت و توانايي از آن خداوند است. 3- اَوَلَم يَرَوا اَنَّ اَ الَّذي خَلَقَهُم هُوَ اَشَدُّ مِنهُم قُوَّةً(55) آيا آنها ندانستند، خدا كه آنها را خلق فرموده بسيار از آنان تواناتر است؟! 4- لا قُوَّةَ اِلا بِاِ (56) جز قدرت خداوند قوهاي نيست. 5- اِنَّ اَ هُوَ الرَّزاقُ ذُوالقُوَّةِ المَتينُ(57) همانا روزي بخشنده خلق تنها خداست كه صاحب قدرت و اقتداري سخت استوار است. 6- اِنَّ اَ قَويٌ شَديدُ العِقاب(58) همانا خداوند توانا و سخت كيفر است. 7- اِنَّ رَبَّكَ هُوَ القَوِيُّ العَزيزُ(59) همانا پروردگار تو مقتدر و پيروز است. 8- كَتَبَ اُ لاَغلِبَنَّ اَنَا وَ رُسُلي اِنَّ اَ قَوِيُّ عَزيزٌ(60) خداوند نگاشته و حتم گردانيده كه البته من و رسولانم بر دشمنان غالب شويم كه خدا توانا و پيروزمند است. اگر قوي و نيرومند بودن، صفت خوبي نبود هرگز خداوند خود را به آن متصف نميكرد. از مجموع همه آيات به اين نتيجه ميرسيم: اولاً) خداوند خود و پيامبر و اولياي خود را به قوي و نيرومند بودن و قدرت داشتن متصف كرده است. ثانياً) قوت و قدرت در جسم را بعنوان يك اصل قابل ستايش بيان فرموده است. ثالثاً) بعضي از انبيا
همانند حضرت داوود، هود، صالح و طالوت اهل ورزش و رزم و پيادهروي
و... بودند؛ گرچه نام ورزش روي آن نبوده، ولي هدف و نتيجه ورزش را
كه تربيت جسم بوده از آن ميگرفتند. رابعاً) قوي و نيرومند
بودن و قدرت در جسم، حتي بهتر تفكركردن، نتيجه و سرانجام ورزش
ميباشد. پس، ورزش از باب مقدمه، يك اصل اساسي و پايه در تقويت جسم
به شمار ميرود. اولاً) خداوند خود و پيامبر و اولياي خود را به قوي و نيرومند بودن و قدرت داشتن متصف كرده است. ثانياً) قوت و قدرت در جسم را بعنوان يك اصل قابل ستايش بيان فرموده است. ثالثاً) بعضي از انبيا
همانند حضرت داوود، هود، صالح و طالوت اهل ورزش و رزم و پيادهروي
و... بودند؛ گرچه نام ورزش روي آن نبوده، ولي هدف و نتيجه ورزش را
كه تربيت جسم بوده از آن ميگرفتند. رابعاً) قوي و نيرومند
بودن و قدرت در جسم، حتي بهتر تفكركردن، نتيجه و سرانجام ورزش
ميباشد. پس، ورزش از باب مقدمه، يك اصل اساسي و پايه در تقويت جسم
به شمار ميرود.
همه چیز درباره ورزش